اولین باری که عاشق شدم ...

اولین باری که ما روبروی هم قرار گرفتیم تقریبا دوسال پیش و فصل گرم تابستان بود. برای پیاده روی به پارک رفته بودم زمانی که داشتم بر می گشتم اون با دوستانش مشغول بودن و خیلی تشنه بود، من هم بطری آبی که در دست داشتم رو بهش دادم  کمی از اون آب نوشید، چند دقیقه ای با هم حرف زدیم و احساس عجیبی نسبت بهش داشتم حس کردم که خیلی زیاد بهش علاقمندم!! ابراز علاقه ی ما طوری بود که مادرم و دوستش متوجه ما شدند.  مادرم بهم تذکر داد که دیگه دیرشده و باید برگردیم ازش خداحافظی کردم و به راهمون ادامه  دادیم خیلی فکرمو مشغول کرده بود تمام طول راه داشتم به اون فکر می کردم و دلم می خواست فقط برای خودم باشه ، اما نمی شد... .

روزبعد هم مادرم گفت: دوست داری بریم پیاده روی ؟ من هم گفتم اگر پارک کوهسار باشه با کمال میل .

دوباره به راه افتادیم مطمئن بودم که اون هم هست ؛ تا نزدیک پیچ رسیدیم و از دور متوجه من شد و دوید به سمت من  وای که چقدر خوشحال شدم دلم می خواست بغلش کنم ، ما تقریبا یک ساعت از وقتمون اونجا سپری شد! اینبار هم با دوستانش بود، این دفعه هم بهش بیسکویت تعارف کردم اتفاقا اون عاشق رنگارنگ بود.

ما عاشق هم شده بودیم .

ازا اون روز به بعد هر فرصتی رو مناسب می دیدم برای دیدنش می رفتم و اون ها هم اغلب اوقات تو پارک بودن من با دوستاش هم دوست شدم ...

خیلی عجیب بود من که دیر عاشق می شدم اون تونسته بود با نگاه اول دلم رو ببره ،چشماش چه برقه شیطنتی داشت !!

کسی که من عاشق شده بودم اسمش ماموشکا بود و یه سگ سیاه کوچولوی زشت اما خیلی دلبر بود!!!

اون و دوستاش سه تا بودن نانی و شومباه ، ماموشکا با اینکه از همه کوچیکتر بود اما حق همه رو می خورد نانی از دستش افسردگی گرفته بود! نانی خیلی مظلوم بود و یه سگ حنایی رنگ متوسط با گوشهای آویزون خیلی هم گوشه گیر بود فورا به یه جای ساکت پناه می برد من فقط تونستم یه بار بغلش کنم ، اما شومباه از همه وحشناک تر و بزرگتر بود تا منو دید یه پارس کرد تا صاحبش بهش گفت آروم باش و دست بده سریع دستش رو بلند کرد و یه خمیازه کشید حس کردم که تو دهنش جا میشم من هم بهش دست دادم و نازش کردم خیلی با شعور بود خیلی، اون ملاحظه ی همه رو می کرد  ...

اما ماموشکا فقط حسودی و شیطنت می کرد  نانی از دستش افسردگی حاد گرفته بود آخه اون غذای خودش رو قایم می کرد و می رفت برای اون دوتا رو می خورد و به غیر از خودش کسی حق نداشت رو صندلی جلویی ماشین  بشینه و تا صاحبشون کم محلش می داد قهر می کرد ، وای این سگ ها چه موجودات عجیبی هستن استادم میگه نمی دونم خدا تو خلقت این سگا چی به کار برده؟ آخه اونم سگ داره !!

از اونجا بود که من عاشق این موجودات شدم و آرزو داشتم یه سگ داشته باشم مادرم هم دوست داشت اما ... .

الان دیگه هیچ خبری از ماموشکا ندارم چون اون رو از توی پارک دزدیدن خیلی دلم گرفت ،شومباه هم چون مردم ازش می ترسیدن دیگه فقط شبها میاد خیلی وقته که ندیدمش اما مطمئنم که منو هنوز یادشه ... از اون به بعد هر جای دیگه هم سگی می دیدم سریع باهاشون دوست می شدم چند روز پیش توی فضای سبز کسانی که سگ داشتن سگهاشون آورده بودن که با هم بازی کنن و من هم طبق معمول رفتم پیششون یکی شون که خیلی بد اخلاق بود و دهنی آویزون داشت و اصلا نمی ذاشت کسی نزدیکش بشه اما رفتارش خیلی جالب بود و من هم دوستش داشتم، اون یکی هم اسمش پوپو بود و اومد کمی پاهامو بو کرد و باهاش بازی کردم زمانی هم که می خواستم ازش خداحافظی کنم داشتم نازش میکردم و یه نگاه خیلی قشنگی به من کرد و فورا آستینه منو گاز گرفت من هم یه جیغ کشیدم فکر کردم ئیگه ولم نمی کنه اما باز هم دوستش داشتم و برام درس عبرت نشد البته فکر کنم صاحبش خیلی دوست نداشت  که من به پوپو دست بزنم به این خاطر کاری کرد که منو گاز بگیره اما من باز نازش کردم و ازش خداحافظی کردم ...!

 

 

ادامه نوشته

مسکن همه ی سر درد هایم !

 عقابی شیرجه زنان بر لاشه ی کلاغ !

 عقابی در چنگال شیر!

 شیری شیره می شود به جذب ریشه های بلوط !

 صاعقه به آتش کشید بلوط را

 و گم شد صاعقه در افق ...

 پس این چنین شد سفر ما

 از هییتی به هییت دیگر،

 در دوران دگردیسی... و ما زاده شدیم !

 ترکیبی از بشرو درخت و صاعقه !

 منو تو !

 تو و من !

 ما زاده شدیم و کلمه زاده شد

 و این چنین آغاز شد تراژدی تخریب انسان و خدا ... !

 از مرحوم حسین پناهی در کتاب نامه هایی به آنا که تنها قسمت کمی از این نامه است.

   روحش شاد و یادش گرامی

آینه

       

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم

چند وقتي است كه هر شب به تو مي انديشم

 

 به تو آري به تو يعني به همان منظر دور،

به همان سبز صميمي ، به همان باغ بلور

 

 به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري

كه سراغش ز غزلهاي خودم ميگيري ؛

 

 به تبسم ، به تكلف ، به دل آرايي تو ...

به خموشي ، به تماشا ، به شكيبايي تو

 

 به نفسهاي تو در سايه سنگين سكوت،

به سخنهاي تو با لهجه شيرين سكوت،

 

 به همان زل زدن از فاصله دور به هم

يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم

 

 شبحي چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم كسي ورد زبانم شده است،

 

 در من انگار كسي در پي انكار من است ،

يك نفر مثل خودم عاشق ديدار من است،

 

 يك نفر ساده ، چنان ساده كه از سادگيش

ميشود يك شبه پي برد به دلداد گي اش

 

 يك نفر سبز ، چنان سبز ، كه از سرسبزيش

ميتوان پل زد از احساس خدا تا دل خويش ،

 

 رعشه اي چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم كسي ورد زبانم شده است ...

 

 آي بي رنگ تر از آينه يك لحظه بايست ؛

راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟!

 

 اگر اين حادثه هر شبه تصوير تو نيست ؛

پس چرا رنگ تو با آينه اين قدر يكي است؟!

 

 حتم دارم كه تويي آن شبح آينه پوش ...

عاشقي جرم قشنگي است به انكار مكوش

 

 آري آن سايه كه شب آفت جانم شده بود،

آن الفبا كه همه ورد زبانم  شده بود ...

 

 اينك از پشت دل آينه پيدا شده است ،

و تماشاگه اين خيل تماشا شده است؛

 

 آن الفباي دبستاني دلخواه تويي ...

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تويي .

     

 مثنوی از بهروز یاسمی شاعر معاصر ایلامی

 

                                

آزادی

 

آزادی در دامن اسارت می زاید،

در زنجیر رشد می کند ،

از ستم تغذیه می کند ،

با غضب بیدار می شود ،

های، این سرنوشت آزادی ایست !!

(( دکتر علی شریعتی ))

 

 رهایی