شبی در عالم مست و هوشیار
آری حسودیم می شود به هوای اتاق که پر است از دم باز دمت ...
می دانم تو هم حسودیت می شود به برگهای رنگ پریده ی زمستانی که با اشتیاق گام هایم را به رویشان می گذارم و بی حواس از اینکه روزی نفسم را به من هدیه می کردند ...
لیوان چای را در دستانت جای می دهی .
فاصله تو را دور نمی کند ز من، فقط یک خیال تا تو راه است ... فقط یک خیال از تو تا آغوش من راه است خیالی شدی که لحظه ایی دور نمی یابمت یافتنی تر از خورشید.
باز هم از لحظه های مستی و هوشیاری می گویی؛ خیام می خوانی برایم و بی باده مست می شویم به سان دو دیوانه می چرخیم می چرخیم ؛ یک شب تا دیوانگی راه مانده ...
باز هم برایم می خوانی شعری دیگر:
ای درد تو را گیرم بسیار به آغوشم جان را به تو خواهم داد در بستر بیماری
واژه ها آتش به پا می کنند .
تا تو بخوانی تصنیفی، شعری، قصه ایی برایم چه فرق دارد ؟ می خواهم تو را گوش سپارم . پرنده ها هم حسودی می کنند آوایشان را از صدای تو وام دارند.
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود آنقدر که در خیال تو غرق می شوم .
ناگهان یخ می کنم نه از سرمای زمستان می ترسم از روزی که دیگر نخواهی به خیالت راهم دهی ... می ترسم از شب پرسه های بی تو به زیر باران ...
و تو باز سکوت مرا می شکنی و ستایش می کنی چشمانم را که نقاشی خداست .
پی نوشت : این یکی از نوشته هامه که خودم خیلی دوستش دارم .