اندر احوالات ما در شهری غریب
سفرنامه ی یک
روزی از روزگار از معبری با خواهر مکرمه گذر می کردیم خرامان و خوش.
نا آگاه ملایی پیر بانگ برآورد : خواهرم حجابت ، خواهرم حجابت .
ما که به دستور خدا حجاب کاملی داشتیم یعنی فقط گردی رخمان نمایان بود ، ساکت نماندیم خواهر در جواب فرمود : برادرم نگاهت و ملا در جواب خواهر بنده پاسخ گفت از خدا بترسید و من هم ساکت ننشستم لب به سخن گشودم که از تو می ترسم ملایی پیر...
20 / 6 / 89