اندر احوالات ما در شهری غریب

 سفرنامه ی یک

روزی از روزگار از معبری با خواهر مکرمه گذر می کردیم خرامان و خوش.

نا آگاه ملایی پیر بانگ برآورد : خواهرم حجابت ، خواهرم حجابت .

ما که به دستور خدا حجاب کاملی داشتیم یعنی فقط گردی رخمان نمایان بود ، ساکت نماندیم خواهر در جواب فرمود : برادرم نگاهت و ملا در جواب خواهر بنده پاسخ گفت از خدا بترسید و من هم ساکت ننشستم لب به سخن گشودم که از تو می ترسم ملایی پیر...

 

20 / 6 / 89

دست نوشته من 11

 

سیب سرخ

 

خواستم برایت قصه ایی بگویم، چرا از غریبه ها قصه ی خودمان را می گویم .

از طلوع آفتاب روز بهاری... می گویم شاید خاطره ایی را از یاد برده باشی.

 باران می بارید بر خاک ... و باد به بازی گرفته بود برگ درخت انجیر را ...

می رفتی به هر سو تا که زیر باران باشی...

یادت هست که، گردنبند سوغات را ؟

یادت هست آن سیب سرخ را ؟

کنده های را چه، که  در آتش می سوزاندمشان تا تو را گرم کنند؟

تک به تک را به خاطر دارم ...

تمامی بهارها را چه بی تو و چه با تو به خاطر دارم ....

قناری سرطان گرفته را چه ؟

چقدر زمان به سرعت گذشته بر این سال ها ؛ گرد خاکی گرفتیم از خاطراتمان اما انگار این ها تنها خاطرات من اند که مبهم به یادشان داری ... . حالا در آغوش که آرام گرفته ایی؟!

خاطراتمان دیگر بویی کهنه گی می دهند فقط چند بار دیگر می شود مرورشان کرد و حالا دیگر موقعه ی  دور ریختنشان هست .

 

ادامه نوشته

این غزل ها همه جان پاره ی دنیایی من اند ...

 

پیش از آنی که به یک شعله بسوزانمشان

 

باز هم گوش سپردم به صدای غمشان

 

هر غزل گر چه خود از دردی و داغی می سوخت

 

دیدنی داشت ولی سوختن با همشان

 

گفتی از خسته ترین حنجره ها می آمد

 

بغضشان شیونشان ضجه ی زیر و بمشان

 

نه شنیدی و مباد آنکه ببینی روزی

 

ماتمی را که به جان داشتم از ماتمشان

 

زخم ها خیره تر از چشم تو را می جستند

 

تو نبودی که به حرفی بزنی مرهمشان

 

این غزل ها همه جانپاره ی دنیای من اند

 

لیک با این همه از بهر تو می خواهمشان

 

گر ندارند زبانی که تو را شاد کنند

 

بی صدا باد دگر زمزمه ی مبهمشان

 

فکر نفرین به تو در ذهن غزل هایم بود

 

که دگر تاب نیاوردم و سوزاندمشان.

 

باز هم از محمد علی بهمنی عزیز ...

ادامه نوشته

امشب از پشت ابرها بیرون نیامد ماه

 

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب؟ 
 

شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب

پشت ستون سایه ها روی درخت شب
 

می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

می دانم آری نیستی اما نمی دانم
 

بیهوده می گردم به دنبالت ‚ چرا امشب ؟

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
 

نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب

ها ... سایه ای دیدم شبیه ات نیست اما حیف
 

ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز

حتی ز برگی هم نمی اید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

گشتم تمام کوچه ها را ‚ یک نفس هم نیست
 

شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمی آرم ‚ تو که می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم ‚ بی تو ‚ تا امشب
 

ای ماجرای شعر و شب های جنون من
 

آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟

 

شاعر این شعر محمد علی بهمنی ایست بسیار دوستشان دارم.