هر چه بیشتر قدم میزدم از این مردم بیشتر بدم می آمد! اصلا چرا هر کجا که پای دین وسط می آید ظلم و دروغ بیداد می کند؟!
هیچ وقت این شهر رو دوست نداشتم برعکس اینبار هم بیشتر از همیشه اقامت داشتیم ، راننده تاکسی هم تعریف می کرد؛ از همین مردم بود اما می گفت من از خوی همشهریام متنفرم دروغگون ... از برکت امام رضا به نون ونوایی رسیدن و هیچ وقت طبع بلندی نداشتن ...
بدتر از همه، همه چیز اجبار بود . و یه مشت عرب سوسمار خور هم آمده بودن برای زیارت با چند زنو فرزند، که همه چشمهایشان را پوشانده بودند نمی دانم صبح اول صبح عربها را باید از جگرکی بیرون می کشیدی و جالبتر از همه این بود که تک خوری می کردند و سیخ های جگر را به زنه خود می داد تا نگاه کند !!! (شاید هم با هم خوردن و من ندیدم )
.................................................................................................................................
به یزدان اگر ما خرد داشتیم کجا این سرانجام بد داشتیم؟
ابوالقاسم آن همه فرهنگ خرد ایرانی ها چه شد که به همین راحتی از بین رفت حتی وقتی برایت گلسرخ آورده بودن مردمان گلها را از روی مزارت برای خود می گرفتن؛ نفهمیدم یعنی سه شاخه گل به چه درد مسافر در به در میخورد؟!؟!؟
اخوان را هم کسی نمی شناخت می آمدند و می پرسیدند : اخوان ثالث حالا کی بوده ؟؟ من هم در جواب می گفتم یکی از بزرگترین شعرای شعر نو و می خواندم :
سلامت را نمی خوهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد پاسخ گفتن و دیدار را ...
ابوالقاسم وقتی داشتم به بی فرهنگی خودمان می اندیشیدم و به یاد ستون های تخت جمشید با آن همه عظمت که به جای موزه جلوی در دستشویی گذاشتن که مردم پاشون رو می گذارن و جوراب به پا می کنند... !! تاسف ابوالقاسم...
خدا را سپاس که هنوز تو را به زیر آب نکردند، مجسمه های سنگیت را پشته شیشه قایم کردند که بر رویشان یادگاری ننویسند...!
پیرمردی دو تار میزد که من رو به یاد مرحوم حاج قربان خان سلیمانی و شاگردش محسن نامجو انداخت و درودی نثار روح حاج قربان خان کردم و شدید ناراحت از اینکه چرا محسن رفت .
ابوالقاسم لذت بردم از دیدنت اما افسوس از بی فرهنگیمان که بیشتر به رخم کشیده شد؛ نمی دانم این همه فر و هوش پارسیان را چه شد و به یاد این شعرت افتادم و جوابی برای سوالم پیدا کردم ...
بپوشد از ايشان گروهی سياه ز ديبا نهند از بر سر کلاه
نه تخت و نه تاج و نه زرينه کفش نه گوهر نه افسر نه بر سر درفش
برنجد يکی ديگری برخورد به داد و به بخشش همی ننگرد
آب آيد يکی چشمه رخشان کند نهفته کسی را خروشان کند
ستاننده روزشان ديگر است کمر بر ميان و کله بر سر است
ز پيمان بگردند وز راستی گرامی شود کژی و کاستی
پياده شود مردم جنگجوی سوار آن که لاف آرد و گفت و گوی
کشاورز جنگی شود بی هنر نژاد و هنر کمتر آيد به بر
ربايد همی اين از آن آن از اين ز نفرين ندانند باز آفرين
نهان بدتر از آشکارا شود دل شاهشان سنگ خارا شود
بد انديش گردد پدر بر پسر پسر بر پدر همچنين چاره گر
شود بنده بی هنر شهريار نژاد و بزرگی نيايد به کار
به گيتی کسی را نماند وفا روان و زبان ها شود پر جفا
ز ايران وز ترک وز تازيان نژادی پديد آيد اندر ميان
نه دهقان نه ترک و نه تازی بود سخن ها به کردار بازی بود
همه گنج ها زير دامن نهند بکوشند و کوشش به دشمن دهند
نه جشن و نه رامش نه گوهر نه نام به کوشش ز هر گونه سازند دام
زيان کسان از پی سود خويش بجويند و دين اندر آرند پيش
بريزند خون از پی خواسته شود روزگار بد آراسته
نباشد بهار از زمستان پديد نيارند هنگام رامش نبيد
ز پيشی و بيشی ندارند هوش خورش نان کشکين و پشمينه پوش
۲۱/6/89 مشهد 23: 31
آخرین شب