لیلی بی نام  ...

 دست نوشته ی ۱۵ 

با کدام کلمه شروع کنم ؟ وقتی تمامشان عاری از توست وقتی در تمامی این لحظات مبهم تنهایی گمشده ایی نمی یابمت ؟  از کدام خداحافظی بگویم که دیگر همه ی سلام هایم بی پاسخ می ماند ؟

از کدام حرف بگویم ؟ که هرچه می گذرد حرف هامان کمتر هوا هم سردتر ، آسمانم هم که دیگر هیچ ...

تو از کدام مسیر می آیی که دیگر هیچ به خانه ی من نمی رسی ؟! یا دیگر هیچ مسیری به خانه ی من نمی رسد؟

اگر چشمانم را ببندم تو از لابه لای کدام خیال من ظهور می کنی؟ خیال تو دیگر رهایم نمی کند .

می خواهم برایت شعری بگویم اما با کدام قلم از تو بنویسم؟ کلمات هم هیچ یاری ام نمی کنند به ستوه آمده ام از این گشتن ها، یا به دنبال خودت در این نبودن ها می گردم یا به دنبال شعری تا برایت بخوانم . با کدام کلمه با کدام  شعر شروع کنم  تا سزاوار این همه دلتنگی من از برای تو باشد؟

با کدام چشم به راه تو بنشینم ، یاری ام نمی دهند می خواهند بسته باشند تا شاید تو در خوابم باشی.

تو دیگر نمی خواهی باشم تا در کنارت آرام بگیرم .... !

 چرا هر چه از تو میگویم بهترین است ؟

 

پی نوشت: حالم چطور باشد تو خوشحالی؟؟

 

ادامه نوشته

گور شب

شب آمد و چیره شد سیاهی

آرام گرفت مرغ و ماهی

تنها منم اشک بار بیدار

ای شب تو ز جان من چه خواهی !

بی شکیب منال ای شباهنگ

اندوه مفزا بر این دل تنگ

بگذار به درد خود بگریم

در خون دلم فرو مزن چنگ

ای ماه متاب بر من امشب

آتش به دلم میفکن امشب

چشمک مزن ای ستاره، خاموش

خونم مفشان به دامن امشب

ای باد به کوی من چه پویی

آزار دل مرا چه جویی

زان دختر شوخ چشم طناز

با من سخنی دگر نگویی

نزدیک میا، خیال او دور!

دور از من دردمند مهجور!

بگریز از این شکسته ی درد

بگذار مرا درین شب گور

آه ای شب تب گرفته پیش آی

آغوش سیاه خویش بگشای

بفشار مرا به سینه، بفشار

بربای مرا ز خویش بربای 


هوشنگ ابتهاج ( ه . سایه ) از کتاب تاسیان


پ. ن : سکوووووووووووت

ادامه نوشته