سلام به هر کسی که در هر لحظه ایی شب کویر رو باز می کنه ...

 خواستم شعر بهار غم انگیز ابتهاج رو به مناسبت تحویل سال بگذارم که منصرف شدم از همه خداحافظی می کنم و میرم چون دیگه هیچ دست نوشته ایی برای نوشتن ندارم و حتی هیچ شعر دیگری!! شب کویر هم  جای موندن ندیدمو بهتر دیدم که تنهاش  بذارم  و همه ی کسانی که نوشته هامو دوست داشتن ...

خدا نگهدار

نوروز مبارک بر همه با هر مسلکی

ای دردت به جان بی قرار پر گریه ام

به خدا وقت صحبت از رفتن دوباره دوری از دیدگان دریا نیست سربه سرم می گذاری ... ها؟!

میدانم که می مانی پس لااقل باران را بهانه کن

مگر می‌شود نيامده باز
به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دريا برگردی؟
پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه می‌شود؟!
تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام
تمامم نمی‌کنی، ها!؟
باشد، گريه نمی‌کنم ...

آسمان هم که بارانی‌ست ...!

غریب آمدی آشنا رفتی من که تو را می شناسم ریرا....

خداحافظ خداحافظ

دوستتان دارم